|
سکوتم را نشنیده گرفتی
|
||
|
اینجا شعرهای مرا می خوانید ، حضورتان را مي ستايم ! |
دشت مان خالی از شکوفه شده
باغ مان را پدر درآوردند
باغبان ها که پشت مان بودند
از کلاهی تبر درآوردند
روی دست درخت سنجدمان
جای چاقو و اره ی تیز است
باغبان ها ولی چنین گفتند
این مهم نیست کار پاییز است
خانه ها از خدای مان خالی ست
سفره ها هم بدون نان تنها
دیگ ها خائنانه می جوشند
این چه وضعی ست آی آدم ها
مادر روزگار این دوران
هی گناه و گناه می زاید
روز از حجم تیرگی لبریز
این سپیدی سیاه می زاید
ما و این روزگار هم دستیم
شعر هم که فدای نان شده است
صله ای پول و سکه ای چیزی
باز هم شعر نردبان شده است
شعر وقتی به دردمان نخورد
باید از واژه ها کتک بخورد
مثل زخمی که سال ها باز است
از زمانه فقط نمک بخورد
دلخوشم با تمام این احوال
دلخوشِ واژه که طناب شود
یا بغرد شبیه طوفانی
خانه های بدی خراب شود
#امیر_نظام_دوست
https://telegram.me/amirnezamdoost
|
|