|
سکوتم را نشنیده گرفتی
|
||
|
اینجا شعرهای مرا می خوانید ، حضورتان را مي ستايم ! |
ای شادترین قصهی این حول و حوالی
معنای تمامی مضامین خیالی
ای شعرتر از آینهها ، شعرتر از آب
دستان تو آرامش دریای پُر از خواب
یک شعر رسیده است ولی قصه ندارد
من منتظرم کز نفست عشق ببارد
پلکی بزن و قصهی خود را به من آویز
دستی بده تا شعر شود خانهی پاییز
از آرش و البرز به من هدیه رسیدی
چون روح در این کالبد خسته دویدی
نقشی شدی و منتشری در نفس من
جاری شدهای در همه جای قفس من
فریاد شدی داد شدی صاعقه آمد
ابری شدی و شعر پر از واقعه آمد
پرواز شدی شعر پر از شانه به سر شد
آرام شدی سینهات از عشق که تر شد
یک لشکر نعره به نشابور رسیدند
صد تار شکستند و به سنتور رسیدند
بردند و شکستند و بریدند پَرَت را
آویز نمودند از این قصه سرت را
یک کوه سر از واقعهی عشق خبر شد
این عشق خودش باعث این خوف و خطر شد
افتاد نگاه تو به دروازهی شیراز
پیچید در افسانهات آوازهی شیراز
رگهای مرا تیغ به تیغ از تو نوشتند
کاشان شدی و خاک مرا با تو سرشتند
فریاد شدی ولوله در جام جم افتاد
قلیان شدی و حرمت تو از حرم افتاد
هی درد شدی درد شدی درد مجسم
آنقدر که حالا شدهای مرد مجسم
هی داغ پس از داغ به دستان تو بستند
هی ریشه شدی ساقه شدی باز شکستند
هرچند شکستند ولی باز درآمد
این ریشه از اعماق سرآغاز درآمد
این ریشه به اعماق دماوند رسیده است
از حرف گذشت است به سوگند رسیده است
سوگند که تو وارث دریای جنونی
تو وارث صدها تنِ آغشته به خونی
هر چند تو را پشت شکستند ولی تو
تهمت به سراپای تو بستند ولی تو
پرواز کن ای گربهی شیرانه تن من
پرواز کن ای مهدِ دلیران وطن من
بیرجند-1391
|
|