اي عشق ، اي تنها اميد سوگواران
پلكي بزن ، چشمي بر اين دنيا بباران
اندوه قلبم را در آغوشش گرفته
لبخند را تو زنده كن در اين زمستان
يخ مي زند هر خنده بر لبهاي اين شهر
در زمهرير رقص دردآلود شيطان
چشمي براي ديدن پروانه ها نيست
يا مرهمي بر زخمهاي باز انسان
هستند بسياري كه در حال فريبند
پشت نقاب آدميت مانده پنهان
مي ريزد از پايين و بالاشان تظاهر
تنها براي مرده مي خوانند قرآن
بگذار واضح تر بگويم ، صاف و ساده
گرگند اينها در لباس گوسفندان
حرف بهار و عشق و آبادي زياد است
حرف مسلماني ، خدايي ، حرف ايمان
اما چه بايد كرد جايي را كه ابليس
با آدمي همراه باشد در خيابان
*
تلخي اين غم گفته ها را دل نمي خواست
اي آنكه نوري بر بلنداي خراسان
بر من ببخش اين شعر را ، اين قصه ي تلخ
بر اين كويرم سالها نگذشته باران
بعدا نوشت :
- سال نو مبارك ، اميدوارم سالي سرشار از شادي و موفقيت داشته باشيد .